اولياء الله آملى

139

تاريخ رويان ( فارسى )

او را به لشكر و آلات و استعداد حرب مدد كرد و به اتفاق روى به قلعهء جهينه آوردند . به پايان قلعه شدند . استندار او را آواز داد كه اى گرشاسف ! يقين بدان كه من به چند مرتبه از تو بيشتر و پيشترم . من بدين معنى با اصفهبد به سر نبردم ، تو نيز هم نبرى . به حرمت بيرون آى تا ترا عفو كنم و امان دهم و اگر نه اين كوه با دريا فرمايم برد . و به گلپايگان آتش در زنم و به تهديد و وعيد ، فخر الدوله گرشاسف را از قلعه به زير آورد . بعد از آن ميان استندار [ و او ] اتفاقى هرچه تمامتر بود ، تا اصفهبد شاه غازى رستم در سنهء ثمان و خمسين و خمسمائه به علت نقرس وفات يافت و مردم طبرستان به پسرش - علاء الدوله حسن - بيعت كردند . و به وقت آنكه ، شاه غازى رستم از علاء الدوله حسن رنجيده بود و او را از املاك محروم داشته ، سبب هزيمت از رويان ، در آن يك سال استندار كيكاوس با او دوستى پيوسته بود و قاصد مىفرستاد و ميان ايشان عهد و ميثاق بود . چون علاء الدوله بعد از پدر حاكم شد ، آن صداقت و اخلاص با استندار زياده گردانيد و از اليشه‌رود تا به كنس املاك مهرى را كه استندار به بيست و چهار هزار دينار به ضمان داشت ، جمله را به دو بخشيد و رود بست را به دو مسلم داشت و در عهد او ، ايشان را جز موافقت و اتحاد نبودى « 1 » . چون علاء الدوله درگذشت ، اردشير قايم‌مقام و حاكم طبرستان بود . استندار كيكاوس را پدر خواندى و بىراى و مشورت و فرمان او كارى نكردى . تا آورده‌اند كه مؤيد آيبه كه امير خراسان بود و در عهد اصفهبد رستم و اصفهبد حسن ، تعرض طبرستان مىكرد ، چون وفات علاء الدوله معلوم كرد ، با لشكر خراسان ، آهنگ مازندران كرد و سلطان شاه را با امرا و حشم خوارزم بياورد

--> ( 1 ) - مطالب و عبارات بالا را سيد ظهير الدين در تاريخ طبرستان خود ص 48 با تغييراتى نقل كرده است .